محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1419
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و خالد بيامد و شرحبيل با وى بود و چون به يك منزلى اردوگاه مسيلمه رسيد سپاهيان وى به گروهى خفته هجوم بردند كه به قولى چهل و به قولى شصت كس بودند ، اينان مجاعه و ياران وى بودند . كه خوابشان در ربوده بود و از ديار بنى عامر باز مىگشتند كه خوله دختر جعفر را گرفته بودند و همراه آورده بودند و شبانگاه به نزديك يمامه مانده بودند سپاهيان خالد آنها را در حالى يافتند كه عنان اسبان را زير سر داشتند و از نزديكى سپاه بى خبر بودند و چون بيدارشان كردند ، پرسيدند : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « اينك مجاعه است و اينك حنيفه است » گفتند : « خدا شما را زنده ندارد » اين بگفتند و آنها را به بند كردند و بماندند تا خالد بن وليد در رسيد و همه را پيش وى بردند ، خالد پنداشت اينان به استقبال وى آمدهاند كه با وى سخن كنند و گفت : « كى از آمدن ما خبر يافتيد ؟ » گفتند : « از آمدن تو بىخبر بوديم ، آمده بوديم انتقام خويش را از بنى عامر و تميم بگيريم . » اگر واقع حال را مىدانستند گفته بودند كه از آمدن تو خبر يافتيم و پيش تو آمديم . خالد بگفت تا همه را بكشتند و همگى پيش روى مجاعة بن مراره جان دادند و گفتند : « اگر براى اهل يمامه خير يا شرى در نظر دارى اين را نگهدار و خونش را مريز . » خالد همه را بكشت و مجاعه را به عنوان گروگان به بند كرد . ابو هريره گويد : « ابو بكر رجال را پيش خواند و سفارشهاى خويش را با وى بگفت و او را سوى اهل يمامه فرستاد و پنداشت كه او مردى راستگو است كه تقاضاى ابو بكر را پذيرفت . » گويد : « من و پيمبر يا جمعى كه رجال بن عنفوه از آن جمله بود ، نشسته بوديم و